|
|
| |
|
|
| |
نامه ای ازکتابی بنام « زیباترین اشعار فروغ فرخزاد»
این نامه دریکی از مجلات تهران چاپ شده بود
در اولین مرحله آ رزو یم اینست که شما را با مطالعهُ نامهُ طولانیم خسته نکنم.
من عادت ندارم زیاد حاشیه بروم و حتی تعارفات معمولی را بلد نیستم و به همین جهت منظورم را بدون هیچ تشریفات بیان می کنم. من در دی ماه سال 1313 در تهران متولد شده ام حالا 20 سال دارم، راجع به پد ر و مادر و میزان تحصیلا تم بهتر است صحبتی نباشد.
یکسال است که به طور مداوم شعر می گویم، پیش ازآ ن مطالعه می کردم و می توانم بگویم که بیشتر از همهُ روزهای عمرم کتاب های سودمند و مفید خوانده ام وسه سال است که اصولاً شاعر شده ام یعنی روحیهُ شاعرانه پیدا کرده ام .
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
فريدون مشيري در سال 1305 در تهران چشم به جهان گشود دوره آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در مشهد و تهران به پايان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت اما آن را ناتمام رها كرد و به سبب دلبستگي بسياري كه به حرفه روزنامه نگاري داشت از همان جواني وارد فعاليت مطبوعاتي شد كار وي خبرنگاري و نويسندگي بود 30 سال در اين زمينه كار كرد و سالها عضويت هيات تحريريه سخن روشنفكر سپيد و سياه چند نشريه ديگر را داشت در سال 1324 به عنوان كارمند در وزارت پست و تلگراف و تلفن كار مي كرد در سال 1350 به شركت مخابرات ايران انتقال يافت و در سال 1357 بازنشسته شد در سال 1333 ازدواج كرد و اكنون دو فرزند به نامهاي بابك و بهارك از او به يادگار مانده است
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
در آيينه اشك ...
بيتو، سي سال، نفس آمد و رفت،
اين گرانجان پريشان پشيمان را.
كودكي بودم، وقتي كه تو رفتي، اينك،
پيرمرديست ز اندوه تو سرشار، هنوز.
شرمساري كه به پنهاني، سي سال به درد،
در دل خويش گريست.
نشد از گريه سبكبار هنوز!
آن سيهدست سيهداس سيهدل، كه تورا،
چون گلي، با ريشه،
از زمين دل من كند و ربود؛
نيمي از روح مرا با خود برد.
نشد اين خاك بههمريخته، هموار، هنوز!
ساقهاي بودم، پيچيده بر آن قامت مهر،
ناتوان، نازك، ترد،
تندبادي برخاست،
تكيهگاهم افتاد،
برگهايم پژمرد...
بيتو، آن هستي غمگين ديگر،
به چه كارم آمد يا به چه دردم خورد؟
روزها، طي شد از تنهايي مالامال،
شب، همه غربت و تاريكي و غم بودو، خيال.
همه شب، چهره لرزان تو بود،
كز فراسوي سپر،
گرم ميآمد در آينه اشك فرود.
نقش روي تو، درين چشمه، پديدار، هنوز!
تو گذشتي و شب و روز گذشت.
آن زمانها،
به اميدي كه تو، برخواهي گشت،
پاي هر پنجره، مات،
مينشستم به تماشا، تنها،
گاه بر پرده ابر،
گاه در روزن ماه،
دور،تا دورترين جاها ميرفت نگاه؛
باز ميگشتم تنها، هيهات!
چشمها دوختهام بر در و ديوار هنوز!
بيتو، سي سال نفس آمد ورفت.
مرغ تنها، خسته، خونآلود.
كه به دنبال تو پرپر ميزد،
از نفس ميافتاد.
در فقس ميفرسود،
نالهها ميكند اين مرغ گرفتار هنوز!
رنگ خون بر دم شمشير قضا ميبينم!
بوي خاك از قدم تند زمان ميشنوم!
شوق ديدار توام هست،
چه باك
به نشيب آمدم اينك ز فراز،
به تو نزديكترم، ميدانم.
يك دو روزي ديگر،
از همين شاخه لرزان حيات،
پركشان سوي تو ميآيم باز.
دوستت دارم،
بسيار،
هنوز... !
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
سلام به همه دوستان عزیز من رشید هستم 23ساله *** امروز اولین روزیست که تو وبلاگم مطلب می نویسم ***
|
|
| |
|
|
|
|
|