|
خسته از هجوم سختیها ، خسته از نا ملایمات زندگی ، و خسته از روزهای دیگر تنهایی .
آیا کسی هست مونس تنهاییم شود ؟ آیا کسی هست که دستان سرد و خسته ام را گرمی بخشد ؟
آیا کسی هست در روزهای سخت و تکراری همدم و همراهم شود ؟
ولی افسوس که کسی نیست که چشمان بی فروغم را باور کند ،کسی نمی داند که در قلب
خسته ام چه غوغایی بر پاست ،کسی مفهوم اشکهایم را نمی فهمد ، در سینه ام غمی به وسعت
یک فریاد است ولی فریاد رسی نیست جز اشک دیده ، چگونه حدیث تنهایی خود را بگویم
که حتی کسی نیست برایم دل بسوزاند با تمام توان خود فریاد می زنم و کمک می خواهم ولی
باز جوابی نیست جز صدای نالۀ برگهای پاییزی زیر پای عابران سنگدل .

چرا فقط شقایق تنهاترین گل عاشق نام دارد ؟ 
کاش همه عاشق بودند ، کاش گل سفید نشانۀ صلح نبود و گل زرد نشانۀ نفرت .
گل سبز چرا نشانه طهارت است ؟ مگر گلها همه طاهر نیستند چرا مردم فقط
لاله را دوست دارند ؟ مگر اقاقیا در این سرزمین نمی رویند ؟ چرا گلهایی که
نا خواسته روییده اند برای ما مظهرند ؟ من قول می دهم اگر از خودشان بپرسید
همشان در تب و تاب پروانه اند همشان شبی در کنار شمع بودن بزرگترین
آرزویشان است .
ای انسانها بگذارید آنها هم برای خودشان باشند برای یک شب هم که شده در
خلوتشان نفوذ نکنید و ایمان داشته باشید در طلوع فردا گلها همه میخندند .
|